تبليغاتX
آرمان و ماهک،،،،،،،،،،پادشاه فصلها پاییز

آرمان و ماهک،،،،،،،،،،پادشاه فصلها پاییز

تقدیم به عزیزانم  سمیه و پری

 

 

siyavosh kheyrabi  سیاوش خیرابی  سیاوش خیرایی

 

 

نوشته شده توسط arman در پنجشنبه 14 خرداد1388 ساعت 8:47 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 
نوشته شده توسط arman در دوشنبه 14 بهمن1387 ساعت 11:18 قبل از ظهر | لینک ثابت |

6 / 42        Resolution 1024 x 768           Rating: 5
2 / 42        Resolution 1024 x 768           Rating: 5
نوشته شده توسط arman در یکشنبه 10 آذر1387 ساعت 7:51 بعد از ظهر | لینک ثابت |



 

 

 

نوشته شده توسط arman در سه شنبه 5 آذر1387 ساعت 5:12 بعد از ظهر | لینک ثابت |

امروز که محتاج توام جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
بر من نفسی نیست ، نفسی نیست
در خانه کسی نیست
نکن امروز را فردا
بیا با ما که فردایی نمی ماند
که از تقدیر و فال ما
در این دنیا کسی چیزی نمی داند
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست
من در پی خویشم به تو بر می خورم اما
در تو شده ام گم به من دسترسی نیست
نکن امروز را فردا
دلم افتاده زیر پا
بیا ای نازنین ای یار
دلم را از زمین بردار
در این دنیای وانفسا
تویی تنها ، منم تنها
نکن امروز را فردا ، بیا با ما ، بیا تا ما
امروز که محتاج توام جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
در این دنیای نا هموار
که می بارد به سر آوار
به حال خود مرا نگذار
رهایم کن از این تکرار
آن کهنه درختم که تنم غرقه برف است
حیثیت این باغ منم
خار و خسی نیست

نوشته شده توسط arman در سه شنبه 5 آذر1387 ساعت 5:8 بعد از ظهر | لینک ثابت |


jumong

نوشته شده توسط arman در شنبه 2 آذر1387 ساعت 5:43 بعد از ظهر | لینک ثابت |

به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.

 

اولین صبح ِ زمستان ، نقش دو چشم روی دیوار... سلام معشوقه ام.


اینکه مدتیه شعرتو نگفتم چراغ دلم نور نداشت به اندازه ای که بتونم از تو رو کاغذ بنویسم ،


نقش در دل و تن در کفنیم                            همه نقشیم و نقاش ِ بی وطتنیم

 
اون شب که داشتم برات قصه می گفتم یادم رفت بگم من خودمم یه قصه ام ،


عاشقای بی نشون زندگی نیست به کامشون

 
قصه دارن هزار ورق تو دلشون

 
آدمای کتابشون آتیش زدن کاغذاشون...

 

 

                                                           جشن دلتنگی

 

نوشته شده توسط arman در یکشنبه 26 آبان1387 ساعت 7:1 بعد از ظهر | لینک ثابت |

پرواز ...
 
 

سلام

 اگر آغاز هستی است

و ایستگاه آخر وداع و خداحافظی

و صبح اگر تولد دوباره روز است

و پایان شب سیاه

و عشق اگر آغاز وصال است

و انتهای دوری و فراق

کنار نام تو زیباست.

تو که هر انگشتت

مهربانی ست، در نوازش اندوه من

و هر کلامت مرحمی ست، بر زخم های کهنه ام.

منی که گرد آلود وخسته

از کوچه های بی اعتمادی و ظلمت می آیم.

از کوچه های بودن و خاموشی، و دیدن و فراموشی.

تو کیستی؟؟؟

از کجا می آیی؟؟؟

با کدام کلید می آیی؟؟؟

که لبریز کرده ای،

لبانم را از لبخند

پیشانیم را از بهار

و دستم را از عشق

ای مهربانترین مهربانان

ای خدا

نوشته شده توسط arman در یکشنبه 26 آبان1387 ساعت 6:54 بعد از ظهر | لینک ثابت |

روز برفی وقتی در برف راه می‌رفتم و در جستجوی پناهگاه گرمی بودم از کنارم گذشت

گفتم: «هی نگاه کن! روی مژه‌هایت دانه‌های برف ریخته است»

و او گفت: «این برف نیست پرهای بالشی است که خدا در آسمان تکانده است...»

و سپس لبهای خندانش را گشود تا برف را فوت کند

و ما هر دو خندیدیم بعد به چشمانش نگاه کردم

و دیدم که چشمانش، گرمترین پناهگاه جهان است...

نوشته شده توسط arman در یکشنبه 26 آبان1387 ساعت 6:51 بعد از ظهر | لینک ثابت |

زياد پيش می‌آيد که دل‌تنگ می‌شوم. در خيابان که می‌گذرم، طبق معمول اين سال‌ها بر کنار، چشم به چشم عابرین می‌دوزم گاهی و سعی می‌کنم از رد نگاهی که می‌زنند، دل‌تنگی‌هاشان را فهم کنم از جنس کدام روزگار می‌تواند باشد. از شمايل قدم برداشتن‌شان و موضعی که در کنار هم‌راه‌شان گرفته‌اند، از اين‌که چند قدم جلوتر می‌روند يا عقب‌تر، بازو به بازو شده‌اند يا نه، دست در دست داده‌اند يا بر شانه‌ی ديگری آويزان کرده‌اند، بيرون بکشم که پيوند‌شان آن‌قدرها که غرور چهره‌شان ادعا می‌کند پابرجا است، يا آن‌چنان که سربه‌زیر حاشا می‌کنند بی‌اساس است. پيچ و تابی که ره‌گذران عجول به بدن می‌دهند، حين گذشتن از ميان عابرين معطل، به قصد ديداری است، وصول طلبی يا ريختن خونی...؟
دل‌تنگ شده‌ام بارها و اين دل‌تنگی هر چه در خاطرات‌ام جست‌وجو می‌کنم نه هوس تکرار گذشته‌ای است که از سر گذرانده‌ام، نه آرزوی تحقق محالی که روزگاری در خيال پرورده‌ام. گويی به چشم بر چشم دوختنی، خاطره و محال و خيال ره‌گذر رو‌به‌رو را ارث می‌برم هر بار و نانوشته تعهد می‌کنم که از آن لحظه به بعد، دم‌به‌دمِ رنج‌ها و هراس‌های او بگذارم، شادی عشق او ببرم و تاوان معصيت او بدهم.
دل‌تنگِ ناشناخته‌ای شدن که رخ‌دادِ آنی بيش نيست و تفريح ذهنی که خسته‌ی زخم‌های ناچشيده، آن‌قدر فرسوده‌ام کرده که رمق جنبش و شور تحول را در درون‌ام خشکانده باشد. بيماری من است شايد که دل‌تنگ آينده‌ام. آینده‌ای که از آنِ من نمی‌تواند باشد. هست‌ام را نيستم انگار و شدن نمی‌توانم.
اين روزها که می‌گذرد، دل‌تنگ‌ام. می‌گذرانم به ترديد، می‌نويسم به اميد...

دلم تنگ شده. خیلی تنگ. دوستت دارم و تو خوب می دونی یعنی چی و خوب می فهمی شوق شنیدن صدات پشت تلفن ار این همه فاصله چه حس عجیبیه ...
دلم تنگ شده و وقتی چشم هام رو می بندم تویی که همون تاپ رنگ رنگی و شلوارک سفید رو پوشیده ای ... و من که غرقم در اون همه زیبایی ... اون همه لطافت ...
دلم تنگ شده و دوستت دارم. زیاد دوستت دارم و هوای دو نفره پاییز بدجوری هوایی ام می کنه که کاش بودی و دستات بود و ... دلم برای دستات تنگ شده ... که انگشتات بپیچه لای انگشتام و گرماش آبم کنه ...
دلم تنگ شده. برای قدم زدن هامون تنگ شده. که نگاهت کنم و نگاهم کنی ... آخ که اندازه یک کتاب حرف داره چشمات ... اندازه یک دنیا وسعت داره نگات و من خوب می فهمم و تو خوب میدونی که چطور شیطنت بار نگاهت رو ازم بدزدی و زل بزنی به روبرو ...
دلم تنگ شده و خوب میدونی که اینجور وقت ها فقط بغل گرمت آرومم می کنه و دستات که کشیده میشه رو پوست کمرم و دستام که گم میشه تو مو هات ... این وقتاس که دلم حرفات رو می خواد، چشمات رو میخواد، لبهات رو می خواد، تنت رو میخواد، بودنت رو می خواد ... نه ... فقط بودنت رو می خواد ... به خدا فقط بودنت آرومم می کنه. که باشی و نگاهم کنی ... حتی نگاهم هم نکنی و فقط باشی ...
دلم تنگ شده بانو ...


نوشته شده توسط arman در یکشنبه 26 آبان1387 ساعت 6:49 بعد از ظهر | لینک ثابت |

سلام

گاهی اسم ع لاقه ای رو که همراه شده با ع ادت,میذاریم ع شق!...واصلا حواسمون نیست که داریم با عشق ,بازی میکنیم!...عشق حسیه شبیه احساس یه نسیم خنک روی پوست احساست وقتی وسط جهنم داری اتیش میگیری!...حسیه شبیه لمس اتیش وقتی توی یخبندون تا مغز استخوونت یخ بسته!...سرکشه...جنونه...سراغت که میاد همه تن,میشی خواستن..تک تک سلولهای بدنت به فریاد درمیان...گاهی انقدر اروم وسر به زیرت میکنه که همه آرامش دنیا میریزه تو وجودت!...آشوب و اشتیاق و بیقراری و صبوری و انتظاره...به موندن,نرفتن,نرسیدن قانع نمیشی.حتی بعد از رسیدن هم دلت میخواد بری و بری و باز هم برسی!...گرمای خورشید داغ رو دوستتر داری...سوختن...گر گرفتن...خنک شدن واز سرمای دلنشینش لرزیدن!!!.....خنکت میکنه مثل یخ در بهشت وسط جهنم تابستون!...گرمت میکنه مثل یه فنجون چای داغ وسط زمهریر زمستون!

اما علاقه به اضافه عادت,ولرمه..نه گرم ونه سرد...نه خنکت میکنه ونه گرمت...نمیذاره اشکات برن برسن به عمق دلت,به اونجا ها که گرماش خیلی بیشتر از اون قسمتهای بالایی دلته...اشکاتو انقدر گرم نمیکنه که وقتی از چشات جدا شدن و ریختن رو لبای لرزونت,لبات گر بگیرن و تو قشنگترین حس عالم رو احساس بکنی!!!...حتی اشکات هم ولرم میشه....به نخواستن ,به نرسیدن قانع میشی و میمونی تو سایه ای که باز هم ولرمه!!!

 

پ.ن1:یا الله!...ازفلاسفه کسی اینجا نباشه چون یه غیر فیلسوف میخواد بره رو منبر!(ا..مثل اینکه دیر گفتم باید اینو تو مقدمه مینوشتم ).....حوصله ام ته کشیده...هرکی خواست به نتیجه برسه یا بره عاشق بشه..یا بره فیلسوف بشه...یا عاشق یه فیلسوف بشه که هرچی اون گفت بدون درک وتجربه قبولش کنه...یا بهتر اینه که هر کی هر کاری دوست داره بکنه...من بیشتر از این حوصله افاضه ندارم...کسی حال منو پرسید؟!...من حالم خوبه...نیگا 

پ.ن2:همیشه یه لیوان چای ولرم رو که سر بکشم حالم بد میشه!...زیر آب ولرم دوش که بگیرم حالت تهوع بهم دست میده...

میترسم تا آخر عمر میون این همه حس ولرم که دست به دست اینور و اونورم میکنن بمونم و آخرش همه زندگیمو بالا بیارم!!!.......یکــــــــــی یـــــــــه کیـــــــــسه به من بـــــــــــــــده ه ه ه

نوشته شده توسط arman در یکشنبه 26 آبان1387 ساعت 6:43 بعد از ظهر | لینک ثابت |

سلام

به زندگی فکر که میکنم ,اتفاقات ریز و درشت اما غیر منتظره و باور نکردنی جلوی

 چشمانم صف میکشند.به زندگی, به روزهایی که میگذرند فکر که میکنم میبینم همه

 زندگی من همه لحظه هایم ,لحظه های انتظارند!...لحظه های دلواپسی!....لحظه هایی

 با طعم ملس!...انتظار برای اتفاقی که نمیدانم چیست!...انتظار برای کسی که نمیدانم

کیست...انتظار...انتظار...انتظار برای شادیهای غیر منتظره ای که میدانم یک روز غافلگیرم

خواهند کرد!...من همه جوانی ام را به انتظار آینده ای سپری میکنم که نمیدانم زیباست

یانه...من همه این لحظه های انتظار را دوست دارم!!!...اشکهایی را که نمیدانم برای چه

سرازیر میشوند...تپیدن های دلی را که نمیدانم برای چه می تپد...من همه زندگی خود را

دوست دارم...

این روزها با قطعه شعری عاشقانه ,عاشق میشوم و با  اشک عجولی که چشمانم را

قلقلک میدهد به خنده می افتم...من با غم های خنده داری که خنده را از لبانم میدزدن,

میخندم ...میخندم...زندگی میکنم...من غمهای غم انگیز وخنده دار خود را دوست دارم...

این روزها دلتنگ میشوم...خسته از دلتنگی هایی میشوم که میدانم هرگز مجال ابراز

نخواهم داشت...که میدانم کسی از دیدن قاصدکی با پیام دلتنگی من ...

من همه دلتنگی هایم را دوست دارم...همه قاصدکها را...همه آدمها را...دوست دارم...

این روزها آسمان مهربانتر از همیشه است...تا تنهایی میخواهد سفت ومحکم در آغوشم

کشد...تا میخواهد از تنگی جا نفسم بگیرد ...صدای رعد آسمان بلند میشود! تا شاید من

وتنهایی از شرم حضور و نگاه آسمان , همدیگر را رها کنیم!...این روزها باران مهمان پنجره

اتاقم میشود تا با تنهایی تنها نمانم...من صدای شرشر باران را پشت پنجره اتاق کوچکم

دوست دارم...آسمان همیشه مهربان...تنهایی گاه مهربان و گاه نامهربان خود را دوست

دارم...این روزها میان هجوم حرفهایی هستم که سکوت را مهمان لبهای خاموش من

 کرده اند...

حرفهای زیادی که پشت لبهای خاموش من بست نشسته اند...انقدر زیاد ,انقدر محکم,که

هرچه از بیرون فشار می آورم نمیشود لبهایم را باز کنم...مثل صندلی هایی که برادرم

پشت در اتاقمان جمع میکردو من آن بیرون نه کسی را داشتم و نه زورش را که با فشار

درها را به درون باز کنم!...این روزها کسی را ندارم که انقدر محکم ومهربان باشد که بتواند

لبهایم را از هم بگشاید و از فشار حرفهای تل انبار شده پشت در, نجاتم دهد!...من این

سکوت اجباری... این بیکسی را دوست ندارم!!!

نوشته شده توسط arman در یکشنبه 26 آبان1387 ساعت 6:42 بعد از ظهر | لینک ثابت |

بیوگرافی - شادمهر عقیلی

متولد هفتم بهمن 1351- تهران
نوازنده ، آهنگساز ، خواننده و بازيگر ، در خانواده اي متوسط به دنيا آمد در کودکي بسيار باهوش بود.آموزش موسيقي را از 6 سالگي آغاز نمود و پس از گذراندن دوره ابتدايي وارد هنرستان موسيقي گرديد . در جواني طبعي سرکش و روحيه اي بلند پرواز داشت، عشق به موسيقي در او موج مي زد . سختکوش و پرکار بود و در سخت ترين شرايط تمرينها و آموزشهاي خود را ترک نکرد . گاهآ در فضايي کوچک و نيمه تاريک ساعتها تمرين مي کرد تا قطعه اي را به درستي بنوازد. اولين ساز تخصصي او سنتور است و ويلون و گيتار را به خوبي مي نوازد همچنين بر تئو ري موسيقي و سولفژ تسلط کافي دارد ، در آهنگسازي و تنظيم نيز بسيار دقيق و زبر دست مي باشد .اولين آلبوم بدون کلام او به نام بهار من که تنظيمي جديد از قطعات قديمي بود مورد استقبال قرار گرفت و همزمان همکاري خود را با صدا سيما آغاز نمود . در همين سالها که جوانه هاي موسيقي پاپ تازه شروع به رويش کرده بودند، شادمهر جوان که به دنبال بدنبال فرصتي براي ارائه ذوق و هنر سرشار خود بود آلبوم دوم خود ((مسافر)) را عرضه نمود. اين کاست با شعرهايي از سيد فريد احمدي، سهيل محمودي، بامداد جويباري، نيلوفر لاري پور و روشنک نمازي به بازاز عرضه گرديد که در مدت زمان کوتاهي مورد استقبال زياد مرده بويژه جوانان قرار گرفت .مسافر کاري متفاوت است که سبک خاص دارد بويژه آنکه معطر به عطر ياس در رساي بزرگ بانوي جهان حضرت زهرا(س) با شعري ساده و روان و نوايي محزون و دلنشين است بطوريکه در تار و پود جوان ايراني نفوذ مي کند و تا ثير شگرفي بر جاي مي گذارد . او همچنين توانست کمبود موسيقي جوان پسند و مردمي را تا حدود زيادي جبران کند و پخش قطعاتي از اين کاست از صدا و سيما و ارائه آلبوهاي بعدي نظير دهاتي و پر پرواز و بازي در فيلم پر پرواز نقش بسيار زيادي در شهرت و محبوبيت او داشت بطوريکه در اندک زماني مورد توجه مطبوعات و رسانه هاي داخلي و خارجي قرار گرفت و از کارهاي جديد او مي توان به موسيقي متن فيلم ((برهنه)) و آلبوم ((آدم و حوا)) نام برد ، که متاسفانه وزارت فرهنگ اجازه انتشار اين آلبوم را نداد و شادمهر براي ظبط آن مجبور شد راهي ديار غربت شود.
نوشته شده توسط arman در چهارشنبه 24 مهر1387 ساعت 11:28 قبل از ظهر | لینک ثابت |

اینک که من از دنیا می روم، بیست و پنج کشور جزو امپراتوری ایران است و در تمامی این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان درآن کشورها دارای احترام هستند و مردم آن کشورها نیز در ایران دارای احترامند .
جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این کشورها کوشا باشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی آن ها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .

اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور دریک زر در خزانه داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می باشد، زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست.
البته به خاطر داشته باش تو باید به این حزانه بیفزایی نه این که از آن بکاهی، من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن، زیرا قاعده بودن این مقدار زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند، اما در اولین فرصت آن چه برداشتی به خزانه بر گردان .

مادرت آتوسا ( دختر کورش کبیر ) بر گردن من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .

ده سال است که من مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبارها را که از سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه هست در مصر آموختم .
چون انبارها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن به وجود نمی آید و غله در این انبارها چندین سال می ماند بدون این که فاسد شود .
و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه بدهی تا این که همواره آذوغه دو یاسه سال کشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از این که غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین کسری خوار و بار استفاده کن و غله جدید را بعد از این که بوجاری شد به انبار منتقل نما .
به این ترتیب تو برای آذوقه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشک سالی شود .

هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافیست .
چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نا مشروع نمایند نخواهی توانست آنها را مجازات کنی چون با تو دوست اند و تو ناچاری رعایت دوستی نمایی.

کانالی که من می حواستم بین رود نیل و دریای سرخ به وجود آورم ، به اتمام نرسید و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد، تو باید آن کانال را به اتمام رسانی .

  • توجه کنید : همان کانالی که بعد از دو هزار و دویست سال ، بعنوان کانال سوئز توسط اروپایی ها ساخته شد .

و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آن قدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .

اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا این که در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند .
ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی، با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .

توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوی آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران.
هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط مکن و برای این که عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند، قانون مالیات را وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ نمایی عمال حکومت زیاد با مردم تماس نخواهند داشت .

افسران و سربازان ارتش را راضی نگاه دار و با آنها بدرفتاری نکن، اگر با آنها بد رفتاری نمایی آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل کنند ، اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آن ها این طور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا این که وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند .

امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا این که فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بیشتر شود تو با اطمینان بیشتری حکومت خواهی کرد .

همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند .

بعد از این که من زندگی را بدرود گفتم ، بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کردم بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار ،
اما قبرم را مسدود مکن تا هر زمانی که می توانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی من را آنجا ببینی و بفهمی که من پدرت پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور سلطنت می کردم ، پس مردم و خود تو نیز خواهید مرد زیرا که سرنوشت آدمی این است که بمیرد، خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد ، خواه یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نخواهد ماند،
اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت مرا ببینی، غرور و خودخواهی بر تو غلبه نخواهد کرد، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی، بگو قبر مرا مسدود کنند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا این که بتواند تابوت حاوی جسدت را ببیند.

زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعی و هم قاضی نشو، اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بی طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد و رای صادر کند، زیرا کسی که مدعیست اگر قضاوت کند ظلم خواهد کرد.

هرگز از آباد کردن دست برندار زیرا که اگر از آباد کردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت، زیرا قاعده این است که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود .
در آباد کردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازی را در درجه اول قرار بده .

عفو و دوستی را فراموش مکن و بدان بعد از عدالت ، برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت .
ولی عفو باید فقط موقعی باشد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .

بیش از این چیزی نمی گویم، این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در اینجا حاضرند کردم تا این که بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می کنم مرگم نزدیک شده است .


 

 

تقدیم به دوست خوب و گلم اقا مجتبی که مثل خودم عاشق تاریخ سرزمینشه

نوشته شده توسط arman در جمعه 1 شهریور1387 ساعت 9:48 بعد از ظهر | لینک ثابت |

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

پرش به: ناوبری, جستجو
این کنده کاری روی سنگ در تخت جمشید یکی از پادشاهان هخامنشی (احتمالاً خشایارشا) را نشان می‌دهد.
این کنده کاری روی سنگ در تخت جمشید یکی از پادشاهان هخامنشی (احتمالاً خشایارشا) را نشان می‌دهد.

خَشایارشا از پادشاهان هخامنشی است. پدرش داریوش بزرگ و مادرش آتوسا دختر کوروش بزرگ بود.

نام خشایارشا از دو جزء خشای (شاه) و آرشا (مرد) تشکیل شده و به معنی «شاه مردان» است.


سلطنت خشایارشا

خشایارشا در سن سی و پنج سالگی به سلطنت رسید و در آغاز سلطنت شورشی را که در مصر برپا شده بود فرونشاند و بعد به بابل رفت و شورشهای آنجا را نیز سرکوب کرد. در این جنگ بابل ویران گشت و نام بابل از صفحه روزگار محو گرديد.

خشایارشا در صدد استفاده از اختلافات داخلی یونانیان نبود و نمی‌خواست به این کشور حمله کند. اما اطرافیان وی از جمله مردونیه داماد داریوش شکست ماراتن را مایه سرشکستگی ایران می دانست و خشایارشا را به انتقام فرامی خواند.یونانیان مقیم دربار ایران نیز که از حکومت این کشور ناراضی بودند از خشایارشا درخواست می‌کردند که به یونان یورش برد. در آنزمان در یونان حکومت‌های مستقلی با عنوان دولت شهر بر هریک از بلاد این کشور حکمرانی می‌کرد

 

حمله به یونان

سرانجام خشایارشا به قصد حمله به یونان به کاپادوکیه واقع در آسیای صغیر رفت و این شهر را مرکز ستاد فرماندهی خود قرار داد. وی سه سال تمام به تجهیز سپاه مشغول شد و در نهایت سپاهي را که در تاريخ به «سپاه بزرگ» معروف است و بنا به گفته هرودوت در آن، ۴۶ گونه نژاد و قوم وتبار مختلف حضور داشتند بسیج کرد و در بهار ۴۸۰ قبل از میلاد به سوی یونان حرکت کرد. عربها، هندی‌ها، پارسها، مادها، سکاها، فنیقیها، مصری‌ها و حتی ساکنان جزایر خلیج فارس نیز در این لشکرکشی حضور داشتند. البته لازم بذکر است که مورخان یونانی در مورد تعداد افراد قشون ایران در این لشکرکشی راه مبالغه در پيش گرفته اند و گاه تا پنج میلیون نفر نیز افراد سپاه را ذکر کرده‌اند اما بنا به نوشته سایر مورخان تعداد افراد سپاه خشایارشا يک ميليون نفر بوده که همه آنها سرباز نبوده و بسیاری آشپز و ملوان و ... در این ارتش خدمت می نمودند.ارتش وی بسیار نیرومند بود

 

نبرد ترموپیل و تصرف آتن

نوشتار اصلی را بخوانید: نبرد ترموپیل

به ابتکار خشایارشا پلی از قایق بر روی بغاز داردانل ساختند که نیروی زمینی ایران توانست از روی آن عبور کرده و وارد خاک یونان شود. در ابتدا خشایارشاه با پادشاه کارتاژ(Carthage)صلح کرد تا وی یونانیان را همراهی نکند. علاوه بر این، تعداد زیادی از یونانیان به ارتش خشایارشاه پیوستند از جمله مردم منطقه تسالی(Thessaly) اما در همین هنگام طوفانی سهمگین وزید و به کشتی‌های ایران خسارت وارد کرد. سرانجام در دریای آرتمزیوم(Artemisium) بین کشتی‌های دو سپاه جنگ درگرفت و یونانيان شکست خوردند. نبرد دیگر در تنگه ترموپیل(Thermopylae) در گرفت که به علت تنگی جا نیروی ایران با مقاومت آتنی‌ها و اسپارتی‌ها که برای نخستین بار باهم متحد شده بودند مواجه شد. سرانجام یک یونانی به ایرانیان که در آستانه شکست بودند راهی را معرفی کرد که به پشت تنگه می‌رفت. یونانیان با آگاهی از این خیانت گریختند و فقط لئونیداس(Leonidas)(حاکم اسپارت) بهمراه سیصد اسپارتی که به اجبار مانده بودند (پاورقی ۳) همگی کشته شدند(پاورقی ۱). سپاه ایران بعد از این جنگ آتن را به تصرف درآورد و کاخ آکروپولیس در زمان جنگ نابود شد ولی معبد آکروپولیس و خانه‌های شهر به دستور خشایارشاه به سربازانش سالم ماند.

 

 

جنگ سالامیس

پس از آن یونانیان اقدام به مشورت نمودند یکی از بزرگان آتن به نام تمیستوکلس(Themistocles) معتقد بود که در جزیره سالامیس(Salamis) به دفاع بپردازند اما سایر یونانیان می گفتند که باید در تنگه کورینت(Corinth) مقاومت کرد. تمیستوکلس که دید نمی‌تواند نظر خود را به دیگران بقبولاند نامه‌ای به شاه ایران نوشت و خود را از طرفداران ايران نشان داده گفت که چون آنان قصد فرار دارند وقت آن است که سپاه پارس آنان را یکسره نابود کند. خشایارشا پیغام را راست انگاشته ناوگان مصری تحت فرماندهی ایران جزیره پنسیلوانیا را تسخیر کرد. یونانیان در جزیره سالامیس گیر افتادند و بنابراين گفتند یا باید در همین جا مقاومت کنیم یا نابود شویم و این همان چیزی بود که تمیستوکلس می خواست.

نیروی دریایی ایران برخلاف کشتی‌های یونانی که آرایش صف را اختیار کرده بودند به دلیل تنگی جا بطور ستونی اقدام به حمله کرد و ناگهان زیر آتش نیروهای دشمن قرار گرفت. جنگ تا شب ادامه داشت و در این جنگ بیش از نیمی از کشتیهای ایران نابود شد و بنابراين سپاه ایران اقدام به عقب نشینی کرد. یونانیان که ابتدا متوجه پیروزی خود نشده بودند در صبح روز بعد با شگفتی دیدند که از کشتیهای ایرانی خبری نیست! تمیستوکلس بعد از این پیروزی گفت: «حسادت خدایان نخواسته که یک شاه واحد بر آسیا و اروپا حکمرانی کند.»(پاورقی ۲)

در همین زمان خشایارشا اخبار بدی از ایران دریافت کرد و بنابراين اقدام به مشاوره با سرداران خود نمود. نظر مردونیه این بود که خود وی با سیصد هزار سپاهی برای تسخیر کامل یونان در این سرزمین باقی بماند و شاه به ایران بازگردد. شاه این نظر را پذیرفت ولی در زمان بازگشت تعداد زیادی از اسبان و سپاهیان وی در اثر گرسنگی و بیماری مردند

 

نبرد پلاته

بعد از بازگشت شاه به ايران مردونیه به یونانیان پیشنهاد داد که تبعیت ایران را بپذیرند و گفت که در این صورت در امور داخلی خویش آزادند. اما آنان این پیشنهاد را رد کرده جنگ دوباره در گرفت. مردونیه آتن را باز هم به تسخیر درآورد اما درمحل پلاته صدهزار یونانی در مقابل وی صف آرایی کردند. در ابتدا تصور می‌شد که ایرانیان پیروز هستند چراکه نهایت دلاوری را نشان دادند اما این گونه نشد. مردونیه در آغاز جنگ در اثر تیری که به وی اصابت کرد کشته شد و سپاه بی سردار ایرانی نبرد بی حاصلی را آغاز کرد که تنها سه هزار ایرانی از آن جان سالم بدر بردند.

نبرد دیگر، جنگ در دماغه می کیل(Mycale) است: ناوگان ایران که پس از نبرد پلاته در حال بازگشت به میهن بود، در این محل توسط سپاه دشمن منهدم شد.

 

 

حمله یونان به مستملکات ایران

پس از عقب نشینی ایرانیان، یونانیان به پادگان پارس واقع در یونان حمله کرده و آنجا را تصرف نمودند. چندین سال بعد نیز به مستملکات ایران یورش برده و برخی از جزایر غرب آسیای صغیر نظیر قبرس را به تصرف درآوردند

 

علل شکست سپاه ایران

بنابر نوشته مورخان علل شکست ایران در تسخیر یونان به این شرح است:

  • زیادی شمار نفرات که تأمین آذوقه و هدایت ارتش را مشکل می ساخت.
  • نامناسب بودن سلاحهای ایرانیان در برابر یونانیان سنگین اسلحه(به غیر از هنگ جاویدان باقی سپاه ایران از سلاح‌های سبک نظیر تبر (!) استفاده می‌کردند.)
  • عدم آشنایی ایرانیان به موقعیت جغرافیایی یونان
  • اغفال شدن ارتش ایران در سالامیس
  • بازگشت ناگهانی خشایارشا
  • ناهمواری جلگه‌های یونانی و عدم عادت ایرانیان به جنگ در این سرزمینها که نیروهای دریایی و زمینی را از حمایت یکدیگر محروم می‌کرد.
  • مهم‌ترین علت شکست ایران در این نبرد روحیه عالی یونانیان بود. چرا که آنان مردمانی استقلال طلب بودند و حاضر نبودند که تبعیت ایران را بپذیرند.

 

 

درباره خشایارشا

خشایار شاه صفاتی عالی داشته بطوریکه یونانیان بزرگ منشی او را ستوده‌اند. مشهور است که اسکندر وقتی که تخت جمشید را به آتش کشید، مجسمه خشایارشا به روی زمین افتاد و اسکندر گفت: آیا باید بخاطر روح عالی و صفات نیکویت تو را از روی زمین بردارم یا بگذارم که روی زمین بمانی تا بخاطر تاخت و تازت به یونان مجازات شوی؟

خشایارشاه در تخت جمشید که بدستور پدرش داریوش ساخته شده بود قصرهای دیگری بنا کرد که بر عظمت و شکوه این اثر باستانی افزود. همین طور کتیبه‌هایی در کوه الوند و نیز در ارمنستان از خود به جای گذاشت. این پادشاه پس از بیست سال سلطنت (۴۸۵ تا ۴۶۵ پیش از میلاد)توسط یک خواجه به نام میترادات (مهرداد) به قتل رسید.


 

 

پانویس

۱ - اسپارتی‌ها بنا بر قوانین لیکورگ فرار کردن از میدان جنگ را ننگ بزرگی میدانستند و مجازات آن اعدام بود، حتی وقتی جوانان این سرزمین به نبرد می‌رفتند مادرانشان به آنها میگفتند:«پسرم! بر سپر یا با سپر» یعنی یا کشته شو تا جسدت را بر روی سپرها بیاورند و یا پیروز شو و با سپر برگرد. بنابراين در فرار یونانی‌ها از تنگه ترموپیل اسپارتی‌ها برجای ماندند و پس از کشته شدنشان یونانی‌ها بر مزار این سیصد تن نوشتند: ای رهگذر به اسپارت بگو ما در اینجا خوابیده‌ایم تا به قوانین کشور خود وفادار باشیم.»

۲ - تمیستوکلس، سالها بعد مورد نفرت آتنی‌ها قرار گرفته و به دربار اردشیر درازدست جانشین خشایارشا، پناه آورد که مورد مهروزی شاه قرار گرفت و حتی از طرف وی به حکومت شهری در آسیای صغیر منسوب شد و تا پایان عمر در تبعیت ایران باقی بود.

۳- مجبور بودن این افراد به باقی ماندن در تنگه به نقل از فرهنگ معین جلد پنجم صفحهٔ ۴۸۰ ذکر شده‌است

 

 

این مطالب را بخوانید و شخصیت خشایارشا را با انچه کمپانی  برادران وارنر در فیلم ۳۰۰ به نمایش دراوردند مقایسه کنید.......مرگ بر کمپانی برادران وارنر.........

 

نوشته شده توسط arman در جمعه 1 شهریور1387 ساعت 9:37 بعد از ظهر | لینک ثابت |

آرش کمان‌گير
آرش كمانگير

«آرش» (به اوستايي: erekhsha؛ به پهلوي: eresh؛ به معناي: درخشنده) يكي از پهلوانان پرآوازه در حماسه‌هاي ملي ايران است كه از او همواره به عنوان نماد ميهن‌پرستي و از جان گذشتگي ياد شده است. او كسي است كه در زمان جنگ ايران و توران، طبق توافق طرفين، تيري را به بهاي جان خويش پرتاب مي‌كند تا نقطه‌ي فرود آن، مرز دو كشور تعيين شود و ستيزه‌ها پايان يابد.

پيشينه‌ي حماسه‌ي «آرش» به عصر اوستايي راه مي‌برد و ظاهراً مشتركاتي نيز ميان وي و اسطوره‌ي «ويشنو» در هند شناسايي شده است [بهار، ص 405]. در تيشتر يشت (بند 7-6) مي‌خوانيم: «تيشتر، ستاره‌ي درخشان فرهمند را مي‌ستاييم كه شتابان به سوي درياي فراخ‌كرت (به اوستايي: Vouru-Kasha) بتازد؛ چون آن تير در هوا پران كه «آرش» چابك- تير (بهترين چابك- تير آريايي) از كوه «خشَ اُثَ» (Khshaotha) به سوي كوه «خونونت» (Khvanvant) بيانداخت. آن گاه اهوره مزدا او را ياري داد و آب‌ها و گياهان و مهر فراخ - چراگاه، راهي فراخ را بر وي گشودند». صفتي كه در متن اوستايي به آرش تعلق گرفته، «Khshwivi-ishu» است به معناي: [دارنده‌ي] تير تند و تيز (= چابك - تير). البته در متون فارسي، از آرش با صفت «كمان‌گير» نيز ياد شده است؛ مانند اين بيت فخرالدين اسعد گرگاني: از آن خوانند آرش را كمان‌گير /// كه از رويان به مرو انداخت او تير.

در متون پهلوي نيز از آرش ياد شده است. در رساله‌ي پهلوي «ماه فروردين، روز خرداد» مي‌خوانيم: «[در] ماه فروردين روز خرداد (= روز ششم ماه)، منوچهر و آرش شيوا - تير، زمين از افراسياب توراني بازستاندند» [متون پهلوي، ص 142].

از حماسه‌ي آرش در متون تاريخي عهد اسلامي به تفصيل سخن رفته است. در كتاب «مجمل التواريخ و القصص» (520 ق) مي‌خوانيم: «… افراسياب تاختن‌ها آورد و منوچهر چند بار زال را پذيره (= به مقابله) فرستاد تا ايشان را از جيحون زان سو تر كند. پس يك راه (= بار) افراسياب با سپاهي بي‌اندازه بيامد و چند سال منوچهر را حصار داد و اندر طبرستان سام و زال غايب بودند. و بر آخر صلح افتاد بر تير انداختن آرش، و [تير او] از قلعه‌ي آمل به عقبه‌ي مزدوران (= نزديك سرخس) برسيد و آن [را] مرز توران خوانده‌اند» [ص 42].

ابوريحان بيروني ماجراي آرش را در ضمن بيان علت برگزاري جشن در روز سيزدهم تيرماه (جشن تيرگان) روايت مي‌كند. وي مي‌نويسد: «افراسياب چون به كشور ايران غلبه كرد و منوچهر را در طبرستان بر محاصره گرفت، منوچهر از افراسياب خواهش كرد كه از كشور ايران به اندازه‌ي پرتاب يك تير به او بدهد. يكي از فرشتگان كه نام او «اسفندارمذ» (به اوستايي: Spenta-Armaita) بود، حاضر شد و منوچهر را امر كرد كه تير و كمان بگيرد، به اندازه‌اي كه به سازنده‌ي آن نشان داد - چنان كه در كتاب اوستا ذكر شده - و آرش را كه مردي با ديانت بود حاضر كردند. [منوچهر] گفت كه تو بايد اين تير و كمان را بگيري و پرتاب كني.

آرش برپا خاست و برهنه شد و گفت اي پادشاه و اي مردم! بدن مرا ببينيد كه از هر زخمي و جراحتي و علتي سالم است و من يقين دارم كه چون با اين كمان اين تير را بياندازم، پاره پاره خواهم شد و خود را تلف خواهم نمود. ولي من خود را فداي شما كردم. پس برهنه شد و به قوت و نيرويي كه خداوند به او داده بود، كمان را تا بناگوش خود كشيد و خود پاره پاره شد و خداوند باد را امر كرد كه تير او را از كوه رويان بردارد و به اقصاي خراسان كه ميان فرغانه و طبرستان است پرتاب كند. اين تير در موقع فرود آمدن به درخت گردوي بزرگي گرفت كه در جهان از بزرگي مانند نداشت و برخي گفته‌اند كه از محل پرتاب آن تا آن جا هزار فرسخ بود و منوچهر و افراسياب به همين مقدار زمين با هم صلح كردند و اين قضيه در چنين روزي (سيزدهم تيرماه) بود و مردم آن را عيد گرفتند» [آثار الباقيه، ص 8 -287].

با وجود آن كه از حماسه‌ي آرش در غالب متون عهد اسلامي ياد شده است، اما در مهم‌ترين متن حماسي ايران - شاهنامه‌ي فردوسي - نه تنها سخني از آرش نرفته بل كه كل جنگ‌هاي منوچهر و افراسياب نيز از قلم افتاده است. آن آرشي كه در شاهنامه گهگاه نامي از وي مي‌رود و نياي اشكانيان دانسته مي‌شود (بزرگان كه از تخم آرش بدند/// دلير و سبكسار و سركش بدند) همان «كي آرش» (به اوستايي: kavi Arshan) پسر «كوي اييپي وهو» (kavi Aipivohu)، پسر «كي قباد» (به اوستايي: Kavi Kavata) است [صفا، ص 570].

آرش كمانگير

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كتاب‌نامه:
* «آثار الباقيه»: ابوريحان بيروني، ترجمه‌ي اكبر داناسرشت، انتشارات ابن سينا، 1352
* بهار، مهرداد: «از اسطوره تا تاريخ»، نشر چشمه، 1377
* صفا، ذبيح الله: «حماسه سرايي در ايران»، انتشارات فردوسي، 1374
* «متون پهلوي»: تأليف جاماسب‌جي دستور منوچهرجي جاماسب، ترجمه‌ي سعيد عريان، كتاب‌خانه‌ي ملي جمهوري اسلامي ايران، 1371
* «مجمل التواريخ و القصص»، به تصحيح ملك الشعراي بهار، انتشارات چاپ‌خانه‌ي خاور،1318
نوشته شده توسط arman در سه شنبه 4 تیر1387 ساعت 2:12 بعد از ظهر | لینک ثابت |

ايران كوروش بزرگ منشور حقوق بشر كوروش

هفتم آبان مصادف با 29 اکتبر روزی است که کوروش کبیر منشور آزادی را بیان کرد و این روز، روز جهانی کوروش کبیر است!
کوروش کبیر زمانی که وارد بابل شد در معبد مردوک خدای بابلیان با دست خود تاج بر سر نهاد و منشور آزادی نوع بشر را خواند،باید تصدیق کنم که این منشور آزادی از اعلامیه حقوق بشر که انقلابیون فرانسه تصویب کردند برتر است و معنویت بیشتری دارد.
او برده داری را برانداخت،او و حکامش هرگز کاری نمی کردند که به معتقدات دینی و ملی و حقوق مردم لطمه وارد بیاید.
آزاد کردن بزرگان یهودی در بابل و بازگردانیدن آنها به یوده و اورشلیم با کمک مالی پادشاه ایران سعادت بخش ترین واقعه ایست که در طول 2500 سال تا آغاز قرن بیستم برای یهودیان پیش آمد و شرح مفصل این واقعه در اسناد مذهبی یهودیان هست و تورات هم بالنسبه با تفصیل آن واقعه را شرح نموده است.به همین دلیل یهودیان او را (مسیاح من) یعنی (مسیح من) می خواندند و در همان موقع روغن مقدس بر سرش مالیدند.

كوروش بزرگ و نخستين منشور حقوق بشر
خانتوس مورخ لیدی می نویسد: (کوروش زیاد به خشم نمی آمد و در موقع خشم فرمان مجازات صادر نمیکرد.)
او برای کارکنان کشوری و لشکری مستمری برقرار کرد و مدت کار آن ها را تعیین نمود و همچنین هزاران کار دیگر برای ایران و آرامش مردمش انجام داد، همچنین گزنفون می گوید:(بزرگان ایرانی عادت دارند که زن های متعدد را تز ویج کنند ولی کوروش بیش از یک زن نگرفت و بعد از این که زن وی فوت کرد با زن دیگری ازدواج ننمودو علاوه بر این تزویج زن های متعدد را از طرف مردان منع کرد.)
سر انجام در جنگ با لشکر مسقندی ها،یکی از شمشیرهای سبک و خمیده سربازان مسقندی که به سوی کوروش انداخته شد به گردن آن سردار دلیر اصابت کرد،ارتب(یکی از یاران با وفای کوروش کبیر)بعد از اینکه ضارب را به سزای اعمالش رسانید خم شد تا جراحت کوروش را ببیند، چشم کوروش باز بود و لبهایش تکان می خورد ولی بر اثر قطع حلقوم نمی توانست حرف بزند،قبل از آن که کوروش را به خیمه ببرند مشاهده کردند که روح ار کالبدش پرواز کرده است.
کوروش قبل از اینکه آفتاب روز بیستم خرداد غروب کند رخت از جهان بربست.
هرودوت می گوید که (کوروش یک سردار نمونه بود و تا امروز دنیا سرداری چون او ندیده است و تمام صفاتی که باید در یک سردار باشد در وی مجتمع بود.)
او کسی بود که در تمام جهات حتا زندگی زناشویی الگو و پیشوای جهانیان است.

دعاي كوروش بزرگ براي ايران

پس ما هم با او دعا مي كنيم:

خداوند اين كشور را از دشمن، از خشكسالي و از دروغ محفوظ دارد.

مقبره ي كوروش بزرگ

نوشته شده توسط arman در سه شنبه 4 تیر1387 ساعت 2:10 بعد از ظهر | لینک ثابت |

من پا بر جام مثل ایرانم

اگه زمینم خوردم ایستادم

 

گوش بده تا بگم به تو نیتمو

دارن از بین میبرن هویتمو

تاریخ خاک سرزمین آریایی

داره فریاد میزنه تا ما بیاییم

پس حالا وقتشه بشنوی که

ایران وطن من همون کشوری که

بعد هفت هزار سال ایران سرپاست

هنوزم دل ایرانیان دریاست

بشنو هموطن من اینو از ما

که واسه وطنم منم سرباز

بگیر دستت پرچم ایرانو بگو

نگین دست هستی ایران بدون

اعتراض من میشه مثل گلوله شلیک

بیا با هم بخونیم سرود ملی

خواهرو برادر من ای هموطن

تمدن ایرانیا هست در خطر

همه ماها سربازای زیر پرچمیم

نمیزاریم از ما بگه هر اجنبی

واسه ما ایرانیا ملاک هر نفره

که روی گردن ما پلاک فروهره

اتحاد ما واسه دشمن اضطرابه

اسم ایران واسه ما ماییه افتخاره

احترام ما به ایران یه خار تو چشم

کسایی که میخوان بزنن ضربه بهش

مثل تشنگی گندم به آب

حس نم نم بارون بوی خاک

مثل تو مثل چشم پاک بو خاک

وطن عشق تو توی قلبمه

خوندن از وطن حس منه

عشق من خاک میهن ایران

میخوای بگی ما اومدیم از یه نسل وحشی

پس یه نگاهی بنداز به تخت جمشید

داری اسم ایران رو بد جلوه میدی

که اسمت رو بزرگ بنویسن رو جلد سی دی

دارم هدفتو تو دفترم مینویسم

میدونم واسه چی ساختی فیلم سیصد

میدونم دلت ساخته شده از سنگ و سرب

جایه اینکه با هنر بسازی فرهنگ صلح

توی این تیرگی روابط هوای مه آلود

میخوای که ماهی بگیری از آب گل آلود

ولی به تو میگم اینو با زبان اصلی

که ایران هرگز نمیشه تباح و تسلیح

خدا به تو داده دو تا چشم بینا

ببین کتابهای سعدی و ابن سینا

یا به فردوسی خیام یا مولانا رومی

همیشه توی تمدن ما بالا بودیم

ولی یاس نمیتونه ساکت شه

اسم ایران بازیچه یک موشت ناکس شه

هدفتو پاره میکنم با تیغ ایمان

تو کی هستی که بگی از تاریخ ایران

مثل تشنگی گندم به آب

حس نم نم بارون بوی خاک

مثل تو مثل چشم پاک بو خاک

وطن عشق تو توی قلبمه

خوندن از وطن حس منه

عشق من خاک میهن ایران

کوروش کبیر بود صلح رو آغاز کرد

یهودی هارو از بند بابل آزاد کرد

کوروش ساخت کتیبه حقوق بشر

واسه همینه که دارم یه قرور قشنگ

به ایرانمو به تاریخ وطنم با خاک همین سرزمین آمیخته بدنم

بچه این کره خاکی هستی هموطن

تاوقتی که خونتو میدمه در بدن

حاضر نشو که خودتو رازی کنی

که هر بیگانه با فرهنگ تو بازی کنه

تاریخ ایران من هویت منه   ایران دفاع از تو نیت من
نوشته شده توسط arman در سه شنبه 4 تیر1387 ساعت 2:4 بعد از ظهر | لینک ثابت |

فروهر

 


منشور حقوق بشر کوروش کبیر

منشور حقوق بشر کوروش کبیر

 

منشوره حقوق بشر کوروش کبیر

۱۰دسامبر روز جهانی حقوق بشر گرامی باد

 

 


              شعار ما ( بخوانید . گوش دهید . بسنجید . عمل کنید )

 


    همه ما نوادگان کوروش کبیر هستیم

                              زنده باد آریا              زنده باد کوروش کبیر
نوشته شده توسط arman در سه شنبه 4 تیر1387 ساعت 2:1 بعد از ظهر | لینک ثابت |

کوروش دوم، معروف به کوروش بزرگ یا کوروش کبیر (۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد) نخستین شاه ایران و بنیان‌گذار دورهٔ شاهنشاهی ایرانیان می‌‌باشد.

وی به‌خاطر بخشندگی‌، بنیان گذاشتن حقوق بشر، پایه گذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده‌ها و بندیان، احترام به دین‌ها و کیش‌های گوناگون، گسترش تمدن و غیره شناخته شده‌است..واژه کوروش یعنی "خورشیدوار". کور یعنی "خورشید" و وش یعنی "مانند".

 

 متن کتیبه کوروش کبیر:

 

 اینک که به یاری مزدا تاج سلطنت ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه را به سرگذاشته ام اعلام می کنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد دین و آئین و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زیر دستان من دین و آئین و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم یا ملتهای دیگر را مورد تحقیر قرار بدهند یا به آنها توهین نمایند.

من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد هرگز سلطنت خود را بر هیچ ملتی تحمیل نخواهم کرد و هر ملت آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند یا ننماید و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد.

من تا روزی که پادشاه ایران هستم نخواهم گذاشت کسی به دیگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت وبه او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.

من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غیر منقول یا منقول دیگری را به زور یا به نحو دیگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضایت صاحب مال تصرف نماید و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی دیگری را به بیگاری بگیرد و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد.

من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است که هر دینی را که میل دارد بپرستد و در هر نقطه که میل دارد سکونت کند مشروط بر اینکه در آنجا حق کسی را غصب ننماید و هر شغل را که میل دارد پیش بگیرد و مال خود را به هر نحو که مایل است به مصرف برساند مشروط بر اینکه لطمه به حقوق دیگران نزند.

من اعلام می کنم که هر کس مسئول اعمال خود می باشد و هیچ کس را نباید به مناسبت تقصیری که یکی از خویشاوندانش کرده مجازات کرد و مجازات برادر گناهکار و بر عکس به کل ممنوع است و اگر یک فرد از خانواده یا طایفه ای مرتکب تقصیر می شود فقط مقصر باید مجازات گردد نه دیگران.

من تا روزی که به یاری مزدا زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان به عنوان غلام و کنیز بفروشند و حکام و زیر دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموریت خود مانع از فروش و خرید مردان و زنان بعنوان غلام و کنیز بشوند و رسم بردگی باید به کلی از جهان برافتد.

از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملتهای ایران و بابل و ملتهای ممالک اربعه بر عهده گرفته ام موفق گرداند.

کوروش کبیر
نوشته شده توسط arman در سه شنبه 4 تیر1387 ساعت 1:58 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

ای پسران من,و ای دوستانی که در اینجا حضور دارید,بدانید که عمر من به پایان رسیده است,علایم بسیاری وجود دارد که دیگر مدت مدیدی در میان شما نخواهم بود.

من در زندگی مردی خوشبخت بودم,در ایام کودکی از جمیع مزایایی که اطفال نیک بدان اراسته اند برخوردار بودم و چون به دوران جوانی رسیدم مزایای جوانی را کسب کردم و از ان بهره مند شدم,و در اوان پیری ام نیز از هیچ نوع موهبت محروم نماندم .

هرچه سنینم رو به تزاید میرفت از نیروی بیشتری بهره مند می شدم تا این که در دوران پیری خود را ضعیف تر از جوانی ندیدم.هر ارزویی داشتم بر اورده شد و دست به هر کاری زدم پیروز شدم.

دوستان و یارانم از حسن تدبیر من برخوردار شدند و دشمنانم جملگی فرمانم را گردن نهادند.

قبل از من وطنم سرزمین کوچک و گمنامی در اسیا بود و حالا در دم مرگ ان را بزرگترین و مقتدر ترین و شریف ترین کشور اسیا به دست شما می سپارم.

من به خاطر ندارم در هیچ جهادی برای عزت و کسب افتخار ایران زمین مغلوب شده باشم.

جمله ارزوهای من بر اورده شد و سیر زمان پیوسته به کام من بود اما از انجا که پیوسته از شکست و ادبار در هراس بودم ,خود را از خود پسندی و غرور در امان می داشتم و حتی در پیروزی های بزرگ خود پا از جاده ی اعتدال بیرون ننهادم و بیش از حد مسرور و شاد نشدم,حال که اخرین روز های عمرم فرا رسیده است ,خود را بسی خوشبخت و سعادتمند می بینم که فرزندانی که خداوند به من مرحمت نموده همه سالم و در عین نشاط و عقل اند و وطنم از همه جهت پر شکوه و مقتدر و یارانم مسرور و محتشم اند,ایا با این همه موفقیت و کامیابی نمی توانم بدین امید چشم بر هم گذارم که یادگار جاودانی از خود به جای گذارده ام و ایندگان مرا مردی خوشبخت و کامیاب خواهند شمرد؟

حال وقت این رسیده ایت که من جانشین خود را معین کنم تا از هر تشتت و نفاق جلو گیری شود.

من هردوی شما را,فرزندان عزیزم,دوست می دارم اما اداره ی کشور را پس از خود به دست ان فرزندم می سپارم که بزرگتر است.

 

من در دوران عمرم مانند همه ی شما به تبعیت از سنت دیرینه ی وطنمان مقید به این بودم که حرمت برادران و بزرگتران را نگه دارم و چه در راه رفتن و چه در هنگام سخن گفتن و نشستن ,مهتر از خود را مقدم دارم و به عموم فرزندانم نیز از اغاز طفولیت گوشزد کرده ام که پاس احترام بزرگتر از خود را نگه دارند تا کهتران ان ها را محترم و معزز بدارند.

این سنت را پیوسته به کار بندید و عادات قدیم خود را حفظ کنید,حرمت قانون را بر خود واجب بدانید و خصائل و سنن قدیمی را گرامی بدارید.

 

پس تو ای "کمبوجیه",چون مسند سلطنت پارس مستقر شدی,دمی غفلت مکن,این موهبت بزرگیست که خداوند به من اعطا کرده است و من ان را به دست تو می سپارم,به تو ای "تانا اوکسار" عزیزم,حکومت ماد و ارمنستان و کادوزی را ارزانی می دارم.

درست است که برادرت سلطنت پارس و قدرتش ما فوق تو است ولی ایمان دارم که تو از سعادت بزرگتری متنعم خواهی شد.

زیرا هیچ مانعی در نیک بختی تو نمی بینم و نقصی در اسباب سعادت تو در بین نیست.

جمیع اسباب و وسایلی که برای سعادت مرد لازم است در تو فراهم می بینم و حتم دارم که پیوسته کامروا و سعید خواهی شد.

در صورتی که ان کسی که به جای من بر مسند سلطنت می نشیند باید عشق به کارهای بزرگ و مشکل در نهادش مخمر باشد,دقیقه ای فرصت استراحت نداشته باشد,باید پیوسته بیش از من بکوشد و مراقب باشد مبادا به دام دیگران گرفتار شودو پیوسته در راه حریفان دام بگستراتد.

این هاست وظایف کسی که قدرتش از تو در حکومت بالا تر است و باور کن این ها موانع بزرگی در تامین سعادت و راحتی است.

 

و اما تو ای "کمبوجیه",بدان که عصای زرین,سلطنت را حفظ نمی کند,بلکه یاران صمیمی برای پادشاه بهترین و مطمئن ترین تکیه گاه هستند.

اما این را بدان که مردمان عموما وفادار و صمیمی نیستند,زیرا اگر صمیمیت و وفا ذاتی همه ی ادمیان بود,مانند سایر صفات و خصائل طبیعتا مشهود بودو حال ان که هر فردی از افراد باید بکوشد تا یاران موافق و صمیمی و وفادار برای خویش فراهم سازد.اما یاران نیک و صمیمی ,با جور و ستم به دست نمی ایند بلکه به یاری اعمال نیک و رفتار پسندیده می توان انها را به دست اورد.

اگر در اداره ی امور مملکت کمک خواستی,یاران و همکاران خود را از بین اشخاص شریف و اصیل که از خون و جنس خودت هستند بر گزین.

هموطنان خودمان بهتر از خارجیان خدمت می کنند و به ما نزدیک ترند.انها بهتر به درد ما می رسند تا کسانی که در مرز و بوم دیگری نشو و نما یافته اند.و کسانی که از یک خون پرورش یافته و از یک مادر شیر خورده و در یک خانه رشد و نمو یافته اند,بهتر والدین خود را عزیز و گرامی می دارند و در دنیا اتحادی استوار تر از این علاقه و محبت یافت نمی شود.این الفت و و پیوستگی طبیعی را که خدایان پدید اورده و برادران را با رشته ی محبت ذاتی به یکدیگر پیوند داده اند از بین نبرید و هیچ گاه در صدد بر نیائید ان را نادیده انگارید,بلکه ان را مدار کار خویش قرار دهید.همیشه با هم یکدل و صمیمی بمانید تا اتحادتان موید و پایدار بماند.

هر برادری که از منافع برادر خود مانند نفع خویش حمایت کند به کار خود سامان داده است,چه از موفقیت و افتخاری که نصیب برادری می شود هیچ کس بیشتر از برادرش برخوردار نمی شود.مردی که به پایه های رفیع رسید و قدرت یافت ایا در نزد برادرش بیشتر از دیگران عزیز و گرامی نیست ؟اگر برادر شخصی مقتدر و صاحب اعتبار باشد,احدی را یارای ان است که به برادر ان شخص مقتدر ستم روا دارد و به حقش تجاوز کند؟

 

پس بکوش که بیش از هرکس برادرت را یاری کنی و دلش را از محبت و صمیمیت سرشار سازی.زیرا احدی بیشتر و زودتر از شادی اش خرم و نا کامی اش ملول و متا ر نخواهد شد.و باز در این باب فکر کن که اگر خدمتی و محبتی کنی چه کسی بیشتر از برادرت از تو سپاسگذاری خواهد کرد؟جز برادرت کیست که در ازای خدمتی با وفا ترین و متحد ترین یار تو باشد؟ایا در دنیا خدمتی برازنده تر از این سراغ داری که برادری را یاری کنند و ار را مفتخر و عزیز و گرامی بدارند؟در دنیا ننگی بزرگتر از نفاق و دشمنی بین برادران سراغ نداریم.

"کمبوجیه"!برادر تو یگانه کسی است که چون بر مسند شاهی جلوس کردی,بدون بغض و حسادت مقام دوم را در مملکت دارا خواهد بود.

پس ای پیران عزیزم,من شما را به خدایان سوگند می دهم و ووطن عزیزم را به شما می سپارم و از شما تقاضا می کنم که اگر طالب رضایت خاطر من هستید,دست الفت و اتحاد به یکدیگر بدهید و یار و یاور هم باشید.

پسران!!!خدا,حافظ شما باش.وداع مرا به مادرتان برسانید.یاران من از همگی به حاضران و چه انان که غائبند,وداع می کنم.

  

کوروش کبیر

 

مقبره ی کوروش کبیر
نوشته شده توسط arman در سه شنبه 4 تیر1387 ساعت 12:31 بعد از ظهر | لینک ثابت |

in weblog az emroz be baad faaliyate khod ra dar zaminaye har che behtar shenasandane irane bastan va be khosos selselaye hakhamaneshiyan va kooooroooooooshe kabir motemarkez khahad kard.az hamaye dostan va alaghemandan va iraniyane asil dar in zamine davat be amal miayad.



نوشته شده توسط arman در سه شنبه 4 تیر1387 ساعت 12:27 بعد از ظهر | لینک ثابت |

زمستان
 سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
  سر ها در گریبان است
  کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
 نگه جز پیش پا را دید نتواند
  که ره تاریک و لغزان است.
 و گر دست محبت سوی کس یازی
 به اکراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است.
 نفس کز گرمگاه سینه می آید برون , ابری شود تاریک.
 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
 نفس کانیست؛پس دگر چه داری چشم
 ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
 مسیحای جوانمرد من!ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
 هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی...
 دمت گرم و سرت خوش باد!
 سلامم را تو پاسخ گوی؛در بگشای!
 منم من!میهمان هر شبت لولی وش مغموم
 منم من سنگ تیپا خورده ی رنجور
 منم دشنام پست آفرینش,نغمه ی ناجور.
 نه از رومم, نه از زنگم,همان بیرنگ بیرنگم
 بیا بگشای در بگشای دل تنگم.
 حریفا ! میزبانا!پشت در چون موج می لرزد.
 تگرگی نیست ,مرگی نیست.
 صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است.
 من امشب آمدستم وام بگذارم.
 حسابت را کنار جام بگذارم.
 چه می گویی که بیگه شد,سحر شد , بامداد آمد؟
 فریبت می دهد, بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست,
 حریفا! گوش سرما برده است این,یادگار سیلی سرد زمستان است.
 وقندیل سپهر تنگ میدان,مرده یا زنده,
 به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان ست.
 حریفا!رو چراغ باده را بفروز,شب با روز یکسان است.
  سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر,درها بسته,سرها در گریبان,دست ها پنهان.
 نفس ها ابر ,دل ها خسته و غمگین
 درختان اسکلت های بلور آجین
 زمین دلمرده,سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
 زمستان ست.
 
  

و آنجا که عشق مرده است

ميتوان جنينی را در جوی آب ديد

می‌توان بی غم پدر را کشت

می‌توان آهسته گذشت از کنار جسم يخ زده کودک در راه...

(( آقا ٫ آقا  به خدا از صبح تا حالا از خونه زدام بيرون به زن بچه‌ام گفتم براشون غذا می‌يارم ولی هيچی پول ندارم...!!))   

چرت زمستانه مرا پاره کرد ٫  چه بگويم  خجالت يک مرد از فرزند همسراش ٫ يا تنهايی انسانها يا  تنهايی من در ميان انبوهی از جمعيت 

روز شب می‌دويم بی آنکه بدانيم برای چه

نمی‌دانم در کدام دوره تاريخی همنوع دوستی را به آريه گذاشتيم

هوا بس ناجوانمردانه سرد است 

                                       زمستان است

                                                         زمستان

                                              

 



 

barg

نوشته شده توسط arman در پنجشنبه 29 فروردین1387 ساعت 10:7 قبل از ظهر | لینک ثابت |

 

پاییز است. این را آسمان می گوید که این روزها یک در میان می بارد و درختها، که کم کمک خالی می شوند از پرنده ها و برگ ها، که به هر نسیمی دل می بندند و رها می شوند.ا
پاییز است .
ا آفتاب از لا به لای درختهای خالی راهی به خانه باز کرده است.ا پاهایم را زیرش دراز می کنم. هرچند دیگر این پاها قدمهای کوچک روزگار هفت سالگی نیستند اما پاییز که می شود من هفت ساله می شوم.ا دست و پاهایم کوچک می شود، دندانم لق می شود. بزرگترین آرزویم می شود داشتن یک جامدادی که با یک دگمه درش باز می شود و بزرگترین دلشوره ام می شود دیکته شبم که نکند معلمم بفهمد خودم از رو می نویسم!ا
هفت ساله می شوم و نمی دانم برای چندمین بار می روم توی کوچه ای که روزی برای من بلندترین کوچه دنیا بود. همان کوچه که اسم پیچیده ای داشت. بعد ها که جنگ شد، شد کوچه شهید.... و پیچیده تر شد، اسمش را به زبان نمی آوردیم مبادا دل کوچک دوست همکلاسی بشکند.
ا
توی اون کوچه دست در دست مامان راه می افتم. می روم به طرف مدرسه ای که یه نفر با گچ سفید روی دیوار سیمانی اش نوشته بود، مدرسه خر است و یه خط بزرگ هم کشیده بود و من برای نمی دانم چندمین بارهمان سوال هفت سالگی را می پرسم : مگه مدرسه آدم است که نوشته مدرسه خر است!!! و این می شود بزرگترین سوال فلسفی عمرم! (که تا بیست سی سالگی هم بی جواب مانده فقط گاه گاهی که کابوس های شبانه ام می شود دیر شدن مدرسه و جاماندن از امتحان با خودم می گویم بله مدرسه خر است).
ا
می روم توی کلاس کنار همکلاسی های محبوبم. دل خوشی مان می شود تقسیم کردن خوراکی ها توی زنگ تفریح و تعریف کردن از اتفاقهای افتاده و نیافتاده زندگیمان. بی درد بی درد می شویم و بی عار و ننگ همه چیز را برای هم تعریف می کنیم . معنی کلاماتی را که نمی فهمیم به زبان بچه گانه برای هم توضیح می دهیم. هیچ واژه ای معنای ترسناکی ندارد و چه بسا حسادت برانگیز است، حداقل زنگ تفریح اینطور است. طلاق یعنی اینکه مامانت هر روز با جعبه های کادو بیاید جلوی مدرسه و تو را ببرد رستوران و با هم غذا بخورید، تجدید فراش با فراش مدرسه فرق می کند، یعنی اینکه به جز خواهر و برادر خودت چند تا خواهر و برادر دیگر هم داشته باشی که می توانی هر وقت دلت خواست باهاشون بازی کنی تازه یک مامان اضافی هم داری. عدم تفاهم یعنی بابایت ایران باشد و مامانت آلمان و هی برایت خوراکی های خوشمزه و کفش و لباس بفرستد، مردن یعنی بروی توی آسمون و همه را از اون بالا ببینی و هر وقت خواستی پرواز کنی و به هر کجا که خواستی بری.....................
اهمه چیز بی نظیر و خواستنی می شود و همه کلمات قشنگ و تعریف کردنی .ا
هفت ساله می شوم و دلم می خواهد برای کم نیاوردن هم که شده یک داستان هیجان انگیز از زندگی ام پیدا کنم برای تعریف کردن...........
ا
هفت ساله می شوم و می خواهم وقتی بزرگ شدم دانشمند بشوم، مهمترین شغلی که می شود داشت. و می خواهم تا کلاس بیستم ادامه تحصیل بدهم. هفت ساله می شوم و شک می کنم دانشمند بشوم و یا مثل سیندرلا با یه نفر که خیلی دوستش دارم ازدواج کنم و چهار تا بچه تپل بیاورم.
ا نه از این فکر خجالت می کشم، تازه نمی شود برای کسی تعریفش کرد همان دانشمند می شوم و اگر شد ...حالا باید ببینم.............. ا

نوشته شده توسط arman در پنجشنبه 29 فروردین1387 ساعت 10:0 قبل از ظهر | لینک ثابت |

نوشته شده توسط arman در پنجشنبه 29 فروردین1387 ساعت 9:37 قبل از ظهر | لینک ثابت |

نوشته شده توسط arman در چهارشنبه 28 فروردین1387 ساعت 11:39 بعد از ظهر | لینک ثابت |

روزی که میمیرم


نگران من نباش


که میان ابرها گم نمیشوم


و اشک نریز


که نمیتوانم حتی بغض کنم...


حتی صدایم نکن...


که من دیگر درون تو را حس میکنم


وقتی مردم


میان آسمان مرا بجوی...


نه زیر سنگی که نام من کشیده روی من


همیشه تو را از فراز ابر ها


تماشا  میکنم....

نوشته شده توسط arman در چهارشنبه 28 فروردین1387 ساعت 10:49 بعد از ظهر | لینک ثابت |

فرشته ، پری به شاعر داد
 و شاعر، شعری به فرشته .
شاعر ، پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت
 و فرشته ، شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزۀ عشق گرفت . خدا گفت : دیگر تمام شد ... دیگر زندگی برای هر دوی شما دشوار میشود!
 زیرا شعری که بوی آسمان را بشنود زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزۀ عشق را بچشد آسمان برایش تنگ
نوشته شده توسط arman در چهارشنبه 28 فروردین1387 ساعت 4:18 بعد از ظهر | لینک ثابت |


نوشته شده توسط arman در سه شنبه 27 فروردین1387 ساعت 11:26 بعد از ظهر | لینک ثابت |

گاهی آدمی از بودن خسته می شوند
و گاهی هم از نبودن ....

با ماه ها آشنایی و گفتگو حال دیگر وقت رفتن است ...
دیگر جایی نیست ،
دیگر همه چیز با یکی شدن معنا پیدا می کند ...
من هم به دنیایی از رفتگان می پیوندم
و
با نگاهی ملتمسانه می خواهم تمام بدی هایم را فراموش کنید .. تمام خاطرات چه تلخ چه شیرین به یاد می مانند ...
دنیای مجازی دنیایی عجیبی است
و اما عشق جریانی دگر دارد ....
با تمام وجود به خدا می سپارم هر آنکه که کسی به جز خدا ندارد ...
مجرم با خدایش تنها می ماند و صدا ها نغمه ی آشنایی سر میدهند
تا زمانی که همه از سکوت بر خیزیم .....

نوشته شده توسط arman در سه شنبه 27 فروردین1387 ساعت 11:17 بعد از ظهر | لینک ثابت |

Copyright (C) 2008, http://xarmanx.blogfa.com. all right reserved
Design by BAHAR-20

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

من به مرگم راضیم اما نمی اید عجل,بخت بد بین کز عجل هم ناز می باید کشید.

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
:BAHAR20:

پیوندهای روزانه
سفارش کد اهنگ
جدیدترین قالبهای بلاگفا
طـــراح قـــالــب
احساسی ترین نوشته ها
کد نوحه برای وبلاگ
جاوا اسکریپت
داستان کوتاه عاشقانه
اس ام اس فارسی
کد تغییر شکل موس
منبع کد موزیک برای وبلاگ
قالب های فوق جدید بلاگفا



FreeCod Fall Hafez




تمام پیوندها

نوشته های پیشین
هفته دوم خرداد 1388
هفته دوم بهمن 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته سوم آذر 1386

آرشیو موضوعی

for my feriends


پیوندها
negar perspolisi
طـــراح قـــالــب
طرفداران شادمهر
طـــراح قـــالــب
قالبهای بی نظیر
طـــراح قـــالــب
...سفارش کد اهنگ...
طـــراح قـــالــب
....عزيز دردونه من...
طـــراح قـــالــب
...گلبرگهای بارانی...
طـــراح قـــالــب
...عاشق بی دل...
طـــراح قـــالــب
...دلم گرفت ای اسمون...
طـــراح قـــالــب
...ايمان از عاشقان شادمهر...
طـــراح قـــالــب
...رویای کویر...
طـــراح قـــالــب
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ
طـــراح قـــالــب

کد آهنگ

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

Download Cod Music

خدمات وبلاگ نویسان جوان

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس